آلفاباکس


دیوانه خانه ی سیار!

بانک!

مرکز خرید!

بازار تره بار!

دانشگاه!

اداره!

ماشین!

کتابخانه عمومی!

کوهپایه!

غروب!

ارم!

فروغ!

سنگ سیاه!

سه راه احمدی!

مدرس!

ولیعصر!

انقلاب!

گیشا!

شهر ری!

تهرانپارس!

حکیمیه!

چیذر!

مسجد ارک!

بازار بزرگ!



این ها را نقدا یادم است و باقی را هم بعدا یادم می آید که بالمّره دیوانه خانه شده اند!

این ها را نقدا یادم است و باقی را هم بعدا یادم می آید که بالمّره دیوانه خانه شده اند!

این ها را نقدا یادم است و باقی را هم بعدا یادم می آید که بالمّره دیوانه خانه شده اند!

این ها را ... خیلی وقت است فهمیده ام و باقی را هم بعدا خواهم فهمید که ....

اصلا هم عجیب نیست! هرجا که منم و تویی آنجا دیوانه خانه است،حرف هم نباشد..همین که گفتم!


منبع این نوشته : منبع
یادم ,خانه ,دیوانه ,بعدا ,باقی ,نقدا ,دیوانه خانه ,بالمّره دیوانه ,بعدا یادم ,نقدا یادم

حوالی فروغ

دستم را محکم گرفته ای و میدویم

دستم را محکم گرفته ای و هنوز ندویده می ایستی

دستم را محکم گرفته ای و دستم یخ کرده

دستم را محکم گرفته ای و معلوم است که گریه م گرفته

دستم را محکم گرفته ای و آرام کنار گوشت میگویم؛ کسی نیست! ببوسمت..

دستم را محکم گرفته ای و آرام ول میکنی...

سعی میکنی بخندی که مثلا چیزی نشده،که مثلا زلزله نمی آید،که مثلا نمیلرزیم...

دستت را محکم نمیگیرم که بدانی امروز که مراقب بودم چقدر سخت گذشت

دستت را محکم نمیگیرم که بدانی چقدر سخت بود حرمان! 

دستت را محکم نمیگیرم که حواسم باشد از دکه ی سر راه برایت آب معدنی بگیرم و باقی لب هایت را هم بخورم

دستت را محکم نمیگیرم که وقتی به ولیعصر میرسیم بتوانی راحت بروی...

دستت را محکم نمیگیرم که بتوانم وقت خداحافظی دفعتا وسط خیابان دیوانه شوم و ببوسمت

دستت را... راستی حالا که دست هایم دارد یخ می زند دستت کجاست؟...


+ ماهم آن هفته برون رفت و به چشمم سالی ست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی ست


منبع این نوشته : منبع
محکم ,دستت ,دستم ,نمیگیرم ,مثلا ,محکم گرفته ,محکم نمیگیرم

مثلا همین که میگم..

مثلا باید یک قرارگاه عملیاتی جهادی داشته باشم و دائم این منطقه و آن منطقه را آباد کنم..(اولش هم دل خودم)..مثلا باید وقت بیشتری برای هیات بگذارم و جلسه ی تاریخ و تفسیر برپا کنم..(اولش برای خودم)..مثلا همین که میگم!

                                                                                                       

+ مثلا باید از تو کنده شوم و به خودم پرت شوم (که خود توام)


منبع این نوشته : منبع
مثلا ,مثلا باید ,مثلا همین ,خودم مثلا

دارم فکر میکنم...

نشسته ام پشت فرمان ماشینی که فعلا هیچوقت تو را نداشته! دارم فکر میکنم به خودم که فعلا تو را برای چندساعت داشته ام و اینکه چطور می شود من بی تو آدم خوبی باشم..
سبقت میگیرم و فکر میکنم،نور بالا میزنم و فکر میکنم،به ماشین پشت سری که چسبانده به لاک پشت ماشینم راه میدهم و فکر میکنم،حتی گوشی را برمیدارم شماره ی تو را میگیرم و قطع میکنم و فکر میکنم به همه ی ساعاتی که بی تو بوده ام و به با تویی فکر کرده ام! به نفسی که قسم میخورم به نفسم که تویی از چندی پیش یک لحظه بی تو نفس نزده ام..
و بیشتر و بیشتر و بیشتر فکر میکنم به اینکه من چرا اینجوری ام! چرا پوک و پوچ و بیخود شده ام که مگر بی تویی نتیجه ای جز اینها که منم هم خواهد داشت؟ دارم فکر میکنم و سبقت میگیرم و نور بالا میزنم و به ماشین پشت راه میدهم و گوشی را برمیدارم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم که اگر اینم که حالا،بخاطر این است که من تا بحال به هیچکس در هیچ برهه از عمرم قول نداده ام که؛ پسر خوبی باشم! و حالا دارم فکر میکنم اگر بیایم روبرویت بنشینم و دستت را بگیرم و فشارت بیافتد و دمای بدنت بالا برود میتوانم به تو قول بدهم که قول میدهم پسر خوبی باشم؟ و اینکه اگر فکر کنم و فکرم را عملی کنم و به تو قول بدهم نتیجه ش برایم چه خواهد شد! میبینی؟ من برخلاف همه ی سالها و ساعتهای عمرم حالا، اینجا بی تو و دور از تو نتیجه گرا شده ام! یعنی مثلا دارم فکر میکنم چه کاری در چه زمانی باعث می شود کمی به تو نزدیکتر شوم و بتوانم مثلا مثل همین بار آخری یک دو بوسه مهمان لب های نمکینت باشم!؟ دارم فکر میکنم چطور میتوانم پسر خوبی باشم! طوری که جایزه اش ویژه باشد،بوس و کنار مثلا! دارم فکر میکنم...


منبع این نوشته : منبع
میکنم ,خوبی ,نتیجه ,مثلا ,تویی ,میگیرم ,خوبی باشم ,مثلا دارم ,سبقت میگیرم

به عبارت دیگر..

با نمک ترین و ناکسل ترین ویژگی مغز مریض پردازشگر من از تو چه پنهان همین قدرت تداعی اوست! مثلا الان که آخر شب است و نشسته ام روبروی افق که روشن است و ارمغان تاریکی پخش می شود که جنس ساختش را دوست دارم،آنجا که نقل عکاس خانه می شود یادم می آید وسط شلوغی های دوسال مانده به آخر دهه 80 تهران و بیانیه ی شماره ی نمیدانم چند آن مرتکه و گوشه ی سمت چپ بالای میدان امام حسین همانجا که کوچه پشتی اش قهوه خانه ی سنتی هست و یکبار رفتیم املت خوردیم و آخرش پیرمردی ما را نصیحت کرد که سر و وضع شما به جوان های خوب میاید اینجور جاها نیایید که ناغافل دودی میشوید،همانجا،مغازه ی سوم از سمت راست پایین که نه! همان طبقه بالایی که پله هایش قدیمی بود و هربار پا روی هرکدامش میگذاشتم تکه ای از سیمانش لب پر که نه کلا پر پر می شد،رفتم و برای کاری که الان یادم نیست چه بود عکس رنگی فوری گرفتم و گفت یکساعت دیگر آماده است و من در آن یکساعت وسط آنهمه شلوغی و دود یک دو تا سنگ هم از جماعت سبز لجنی خوردم و برگشتم پول خون پدر متوفای عکاس باشی را خرج دادم و عکس را گرفتم و دیدم بحع این موجود نامعلوم الحال کدر زشت بدقواره ی از سه در چار ضایع تری که جلویم گذاشته و میگوید منم به درد قندان هم نمیخورد برای پرهیز بچه های فامیل،چه رسد به ما که اصولا چای را شیرین می خوریم و جای قندان در خانه هامان شکرپاش هست و آن ها هم که نمیتوانند اندازه ی شکر را با خم و راست کردن وسیله ی مذکور تنظیم کنند قندان را پر از شکر میکنند و با قاشق چای خوری شکر میزان میکنند و راستی اصلا چرا به این قاشق ها میگویند چایخوری؟ مگر کسی در ولایت بالادست با قاشق چای می خورد؟اصلا مگر چای را نباید هورت کشید که جان آدم تازه شود و راستی حرف از عکس بود که رسید به اینجا! و خدا را شکر تو آنموقع نبودی و آن عکس را ندیدی و خدا را شکر که مغز لعنتی لطیف تو وقتی هر چیزی جز خود خودم را میبینید مرا تداعی نمیکند چون اصلن معتقدم که مغز تو از من عبور نمیکند یعنی نمیتواند جز من را تجزیه تحلیل و حتی تجلیل کند و اگر غیر از این باشی و باشد اصلا دیگر مغز تو نیست که باشعوری ست که نیستی و نیست و نیستیم و نیستند و نیسخواهندبود!و این مساله خودش موضوع مجمل یک رساله ی مفصل است که ذکرش در این مقال می نگنجد..و خدا را شکر که تو بیشتر از اینی که حالا حالی ات کردم،نمیفهمی و خدا را شکر که...فقط خدا را شکر! 


منبع این نوشته : منبع
قاشق ,قندان ,خانه

فتأمل یا فلان !

لیست خرید را از جیبم در آوردم و : آقا یه کیسه برنج مژده لطف کنید...سه کیلو هم شکر...چایی چی دارید!؟ نه اگه فقط اسبیه ممنون..و کارت عابر را دادم و کشید و .. رمز را می فرمائید؟ 3078 .. و قبض را داد و خریدها را در کالسکه گذاشتم و تا ماشین بردم.و یادم بود صندوق ماشین را مرتب نکرده ام،و یادم بود زیرپای صندلی عقب جای مناسب تری است به لحاظ کثیفی کمتر و دسترسی بهتر به خریدها..و یادم بود لواشک شکلاتی طور هم خریده ام که سق بزنم و یادم بود که بچه را از مادرش بگیرم تا بتواند چادرش را جمع کند و راحت تر سوار شود و ... یک مرتبه یادم آمد که کجایی؟ تو را چه به اینهمه گرفتاری! کجایی؟ تو را چه به اینهمه مشغله! کجایی؟ تو را چه به اینهمه جدی جدی زندگی کردن... کجایی!؟ لعنتی ِ دیوانه ی ِ کله شق ِ رند ِ شلوغ ِ همه را فیلم کن! کجایی!؟ این 27 سالگیه توی ِ فضول است که زمین و آسمان از دست دیوانه بازی هایت کلافه بوده اند! این تویی؟! چه کردی پسر ! کجایی پسر ... تو باید حالا در تهران یا شاید هم شیراز شاید هم تبریز شاید هم مشهد(خدای ناکرده) نهایتا دانشجوی کارشناسی ارشد گرافیکی بودی و طراح صحنه ای و کارگردان تئاتری و عاشق شیدای شیوایی و ...حالا کجایی!؟ تو را چه به فلان،.... راستی یادمان رفت برای بچه کالاندولا بخریم،برو داروخانه!              


منبع این نوشته : منبع
یادم ,کجایی ,شاید ,اینهمه ,کجایی؟